تبليغاتX
نانوشته های یک معلم پرورشی

نانوشته های یک معلم پرورشی

نانوشته های یک مداد سفید...

وبلاگ نویس خوبی نیستم

نمی خواهم خستگی یا کار زیاد را بهانه کنم  اعتراف می کنم وبلاگ نویس خوبی نیستم راستش برای نوشتن حس می خواهد یک حس مداوم که هر هفته یا دو هفته به روز باشی ولی من....

خب بگذریم  حدود یک ماه نبودم و کمتر سراغ اینترنت می آمدم . مدرسه ی ما هم مثل همه ی مدرسه ها روز های پر کاری را  می گذراند نکته ی مهمی که ذهنم را مشغول کرده مشکل درسی دانش آموزان راهنمایی است متاسفانه به خاطر نبود معلم متخصص برای یک مدرسه ی راهنمایی تنها سه نفر معلم که باید در درسهای غیر تخصصی به کار گرفته شوند. و دانش آموزان هم که با زبان انگلیسی و ریاضی  مشکل دارند . تنها کاری که ازدستم بر می آید توصیه به تلاش بیشتر است با این که می دانم گاهی هم ما مقصریم.

 

 

 

 

پانویس: شاید برای عید غدیر خم راهی مشهد شدیم . نایب الزیاره همه دوستان هستیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:1  توسط مصطفی علیزاده  | 

فرياد دانش آموزان ماخونيک بر سر استکبار جهاني

بازتاب استانی راهپیمایی ما


شب سيزدهم آبان داشتم فکر مي کردم که براي فردا چه کار کنم.
 تلوزيون هم  سرود ياردبستاني من رو پخش مي کرد که با آن خيلي خاطره داشتم .
ترانه اي با آهنگ حماسي و شعري بسيار با مفهوم .بي درنگ شروع تايپ کردن کردم .
و قسمتي  از اين شعر زيبا رو نوشتم تا فردا چاپ کنم و به صورت تابلو و شعار به دست بچه ها بدهم.
ساعت 7 صبح شده بود و من بايد  سي تا برگه رو روي کارتنهايي که صبح به دستم رسيده بود مي چسپاندم
اگر همکاري حميد رضا و محمد و يکي از همکاران نبود شايد راهپيمايي ما ساعت يازده برگزار مي شد. 

حمید رضا و محمد

حمیدرضا  و محمد

یار دبستانی سالهای دور (شهید مادخونیکی)

یار دبستانی 15 سال پیش (شهید محمد مادخونیکی)

به هر حال ساعت 9:45 در حياط دبستان بچه ها را صف  کردم و شعارها رو هم که داوطلبان
زيادي داشت به سختي تقسيم کردم . مرحله ي بعد صف کردن دانش آموزان نه به صورت
 صبح گاه که به صورت  تفکیک دختر و پسر که اين هم خود ماجرايي  داشت...

 

یار دبستانی من بامن و همراه منی...

یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر من بغض من و آه منی.....

 

 

به هر حال بعد از خواندن  يک مقاله در حياط مدرسه بيرون مدرسه رفتيم که حالا بچه هاي راهنمايي هم به ما پيوسته بودند. بچه ها رو بيرون مدرسه سازمان دهي کردم و حرکت کرديم.برخورد اهالي جالب بود کسايي که اين صحنه ها رو از رسانه ها ديده بودند .  حالا يک راهپيمايي واقعي با 120  نفر شرکت کننده مي ديدند.

جبار کلاس اولی که آمریکا را زیر پا گذاشته است.

جبار که آمریکا را زیر پاگذاشته است


هدفمان مزار شهيد ماخونيکي بود زياد توي روستا نگشتيم که به مزار شهيد که بيرون
از روستا هست برسيم. توي راه هم ماجرايي داشتيم  بچه هايي شعار ها را بلد نبودند .
و دويدن بچه ها که زمين مي خوردند.
و من که به اندازه ي تمام عمرم فرياد کشيدم:
آرام حرکت کن . ندو  .يواش  زمين مي خوري و........ 
اگر محمد نبود نمي دانم شايد با اين سرماخورگي  مزمن بايد شعار هاي راهپيمايي رو هم خودم مي دادم که به دادم رسيد.

کلاس اولی ها - مزار شهید

 

مزار شهيد که رسيديم امرالله دانش آموز  راهنمايي مقاله اي که من آماده کرده بودم خواند.
 بعد از اداي احترام به مقام والاي شهيد به دبستان بازگشتيم که در راه برگشت هم شرايط  زياد بهتر از رفتن نبود.

      و این هم به یادگار                             

من و همکاران ابتدایی  و راهنمایی  مزار شهید - از چپ خودم - آقای نخعی مدیر دبستان - آقای احمدی سرباز معلم راهنمایی آقای رحمانی خدمتگذار و آقای الماس وش راهنمایی

بعد از پایان راهپیمایی تصمیم گرفتم عکسها که واقعا خوب شده بودند به روزنامه بیرجند امروز بفرستم
تماس گرفتم و اونها هم استقبال کردند . بماند با چه مصبیتی از ماخونیک به اینترنت وصل شدم ولی 
خوبی اش این بود که توانستم  عکسها را به موقع به دست بیرجند امروز برسانم  .

 

و راهپیمایی ما بازتاب استانی پیدا کرد.

بیرجند امروز 14 آبان 87   شماره ی ۹۲۷
فریاد دانش آموزان ماخونیک بر سر استکبار جهانی
در روستای مرزی ماخونیک در شهرستان سربیشه مراسم بزرگداشت  روز 13 آبان برگزار شد
در این مراسم دانش آموزان فاصله ی بین دبستان  و مزار شهید ماخونیکی را با شعار های مرگ بر آمریکا
و مرگ بر اسراییل طی کردند . مصطفی علیزاده معاون پرورشی دبستان شهید مادخونیکی گفت در پایان
مقاله ای که توسط یکی از دا دانش آموزان تهیه شده بود قزائت شد و پس از آن دانش آموزان به مقام والای
شهید ادای احترام کردند.

 

آقای «بیرجند امروز»  اینجا ماخونیک است نه فردوس!

البته این روزنامه وزین در خبر خود احتمالا به خاطر کمبود عکس از تصویری که من از دانش آموزان ماخونیک
 گرفته بودم (سمت راست پایین) به عنوان حماسه ی دانش آموزان فردوس یاد کردند. البته من به خودشان هم گفتم
که متاسفانه استدلاشان این بود برای ما  مناسبت 13 آبان مهم بود نه مکان آن!!!!

بیرجند امروز

 

ودر صفحه ی آخر  از نگاه دوربین چهار تا از عکسهایم چاپ شده است که با قرمز مشخص کردم.

از نگاه دوربین بیرجند امروز

پانویس ۱. بعضی وقتها بعضی ها افتخار یک نام می شوند دیشب  شبکه خبر اعلام کرد یک دانشجوی عرب فلسطینی  در بازدید  یکی از سران اسراییل حاضر نشد با او دست بدهد و گفت : افتخار نمی دهم با قاتلان هموطنانم دست بدهم. که مورد ضرب و شتم و کتک شدید ماموران امنیتی قرار گرفت.اینجاست که گاهی شرمنده ی این نام ها می شوم که یدک می کشم دانشجو! معلم ! و گاهی دانشجو معلم! دانشجوی تربیت معلم!!!!



پانویس ۲ . از شعله ی عشق هر که افروخته نیست                با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
               گرسوخته دل نه ای ز ما دور که ما                       آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست.
    و ناگفته ها و نانوشته هایی که تا همیشه ناگفته و نانوشته خواهد ماند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 6:49  توسط مصطفی علیزاده  | 

این روزها که می گذرد شادم !

 این روزها که می گذرد شادم

این روزها که می گذرد

 شادم که می گذرد این روزها

شادم که می گذرد.

روزهای ماخونیک سردتر و بی قراری های من بیشتر می شود . صبح به بهانه ی شبکه موبایل به کوهنوردی می روم شاید هم به بهانه ی کوهنوردی به دنبال شبکه ی موبایل میروم که حالا دیگر می دانم فقط قله ی مشرف به مدرسه ی ما این امکان را دارد .

حال و هوای کلاس اولی ها  هنوز مثل سالهای دور دبستان خودم می ماند.

کلاس اولی ها - حیاط دبستان 

نصرالله هم  که دیگر کارگر رسمی مرغداری ماخونیک شده است به آینده ی نه چندان روشنی نگاه می کند که سرنوشت برایش رقم خواهد زد. 

 نصرالله دانش آموز دیروز - کارگر امروز

پ.ن.  روز های تربیت معلم ... چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند. عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 4:57  توسط مصطفی علیزاده  | 

نصرالله دیگر به مدرسه نخواهد رفت!


شنبه صبح که به  ماخونیک می رسم  با خبر ناخوشایندی روبرو می شوم کلاس سوم راهنمایی مدرسه ی محمد رسول الله ماخونیک به خاطر کمی دانش آموز تعطیل شده است و دو  همکاران خانم  که ابلاغ ماخونیک  گرفته بودند شاید دیگر به ماخونیک نیایند وبه جای دیگری منتقل شوند. صبح عبدالصبور و نصرالله و چند دانش آموز کلاس سوم را می بینم که برای پیگیری دلیل تعطیلی کلاس سوم  به مدرسه آمده اند اما ظاهرا راهی نیست .

و عبد الصبور که سنگ صبوری بهتر از تخته ی کلاس نیافته است...

"خداحافظ ...من از غم نمی دانم چه کار کنم"

تخته کلاس سوم روز آخر....  یادداشت عبدالصبور...خداحافظ ...من از غم نمی دانم چه کار کنم

نمی دانم نصرالله که غیر از داشتن نقش دانش آموزی در مدرسه با نبود سرایدار  کمک بزرگی برای مدرسه بود و کلید مدرسه همیشه پیشش بود  حالا چه خواهد کرد نمی دانم خانواده ی نصرالله آن قدر توانایی دارند که او را به مدرسه ی بیرجند یا سربیشه بفرستند یا سرنوشت نصرالله هم  مانند  دوستانش که نتوانستند یا نخواستند  کلاس سوم بیایند گره خواهد خورد ؟ آیا عبدالصبور تنها دانش آموز کلاس سوم اهل دامدامه( دهکده ای نزدیک ماخونیک)  خواهد توانست تحصیلات دوره ی راهنمایی را به پایان برساند !؟ و صدها اما و اگر و آیا ی دیگر...

دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی مدرسه محمد رسول الله ماخونیک

از تراژدی  کلاس سوم راهنمایی  که جدا شویم  در دبستان  روزهای خوبی را می گذرانم زندگی در دبستان و داشتن وقت آزاد بیشتر فرصت خوبی است که با مطالعه از زمانم  به بهترین شکل استفاده کنم. اگر گاهی  عصرها با احمد آقا (خدمتکار دبستان)  هم صحبت  و همنشین نشوم  شاید تحمل تنهایی کمی سخت شود. احمد آقا خدمتگذار کم توقعی که خودش را با شرایط مدرسه هماهنگ کرده است . با این که اداره عذرش را خواسته و هیچ گونه استخدامی هم در کار نیست با مبلغ ناچیزی که از مدیر دبستان می گیرد  و سوپر مارکتی! کوچک  که در کنار آن دارد گذران زندگی می کند.

 

احمد آقا -خدمتکار افتخاری دبستان ماخونیک

 

گاهی می گوید کاش مانند  دیگر جوانان ماخونیک معدنکار می شد و از این شرایط نجات پیدا می کرد  ولی باز صبح پیش از همکاران به مدرسه می آید و مدرسه را برای روزی تازه آماده می کند . و تنها خواسته اش این است که  به استخدام سازمان در آید هر چند قرار دادی  و پیمانی! و برایم از کم لطفی همکارانی می گوید که قبلا در ماخونیک بوده اند و حالا هنگام مراجعه به آنها در اداره تنها جوابشان این است که استخدام نداریم چند بار می پرسی!!؟ کم کم با شرایط آب و هوایی این جا نیز آشنا می شوم . و به باد های خستگی ناپذیر ماخونیک هم خو میگیرم. حالا دیگر صبحگاه دبستان با حضور من شکل رسمی تر به خود گرفته  است و پیش از آمدن همکاران تلاش می کنم دانش آموزان را با  رو حیه ی شاد  و سرحال راهی کلاس کنم.

 

 پانویس.کلاس های تربیت معلم هم آغاز شده (سه روز آخر هفته) و این بار دور از قم و با چند نفر دوستان کاردانی  ، هر چند صمیمیت دوران کاردانی دست نیافتنی به نظر میرسد.

از تربیت معلم آیت الله طالقانی قم تا تربیت معلم شهید با هنر بیرجند.

سر در تربیت معلم آیت الله طالقانی قمتربیت معلم آیت الله شهید با هنر بیرجند 

 عکسها و مطالب بیشتر را در ادامه مطلب ببینید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:59  توسط مصطفی علیزاده  | 

زندگی در ماخونیک را تجربه خواهم کرد...

پایان چشم به راهی ماخونیک

این روز ها حسابی خسته ام خسته تر از این که شب حتی بشینم جلوی اینترنت و وبگردی های همیشگی ام  را  داشته باشم و گاهی شرمنده ی یادداشت های پر از محبت دوستان می شوم که  برایم می نویسند.  صبح ساعت  5:30  دقیقه از خانه بیرون می زنم تا این که  فاصله ی   150 کیلومتری بیرجند - ماخونیک را طی کنم. عصر ها هم ساعت 3 به بیرجند می رسم آنقدر خسته ام که  تا نزدیک غروب می خوابم.  و فردا روز  از  نو   روزی  از نو...  فردا دیگر می خواهم به این آوارگی ها پایان بدهم . مدیر دبستان آقای نخعی قول داده اتاق کوچکی که پیشتر برای استراحت همکاران  بوده است برای بیتوته ی  چهار روزه ی من در طول هفته در نظر بگیرد.


حالا دیگر برخی دانش آموزان ماخونیک را با نام می شناسم. حالا می دانم که ابراهیم از «سولابست »  (روستایی نزدیک  ماخونیک) برای درس خواندن به ماخونیک می آید ، حالا دیگر می دانم سهم  اهالی ماخونیک و پیرامون آن از معدن های پر شمار سنگ گرانیت و مرمر تنها پشیزی دستمزد کارگری  مردان  منطقه است. ابراهیم می گوید یک بیرجندی به نام «حاجی بنازاده» معدن را برای خودش ثبت کرده است، با شوخی به ابراهیم  می گویم تو باید معدن سولابست را از حاجی بنازاده بخری با سکوت  تلخی لبخند معناداری می زند!  انگار دیو فقر و نیازمندی نمی خواهد از منطقه ماخونیک رخت بربندد. حتی دست و دل بازی خاک ماخونیک هم سودی برای اهالی ندارد  ...

ابراهیم (لباس سبز سمت چپ)


ساعت بعد که وارد کلاس اول می شوم ابوبکر می گوید اجزه (مخفف اجازه)سولابستی ها با ما دعوا می کنند. بحث بین سولابست و ماخونیک چیزی شبیه پایین برره و بالا برره ی طنز های مهران مدیری است. ماخونیکی ها که مدرسه راهنمایی دارند به روستایشان می نازند و به سولابستی ها زور می گویند. با خودم می گویم من به عنوان یک معلم پرورشی که  نزدیک 20 واحد روان شناسی گذرانده ام چگونه با این موضوع برخورد کنم!؟ کمی سکوت را در کلاس حاکم می کنم. و با زبان نگاه ناگفته هایم را می گویم . بعد  از برابری انسانها در اسلام  صحبت می کنم ،  و می گویم ماخونیکی بودن یا سولابستی بودن  ارزشی برای کسی ندارد  بعد برای مثال   از صدر اسلام سلمان فارسی ،بلال حبشی و ... در کنار هم برادرانه زندگی می کردند  . به سولابستی  ها که کمتر هستند می گویم بلند شوید و به روش بازیکنان فوتبال با همه ی بچه های ماخونیکی کلاس دست بدهید. دست دادن با لبخند هایی که برلبان بعضی ها می نشست   داشت راضی ام می کرد. اما برای محکم کاری یک نفر به نمایندگی از سولابست فرستادم که رو ی تخته بنویسد: «من  سولابستی ها را مانند برادرانم دوست دارم» 

  بعد هم  یک نفر از ماخونیکی ها را فرستادم تا همین جمله را در مورد سولابستی ها بنویسد.

دانش آموز ماخونیکی

 

 و  هنوز سه ماه بیشتر نیست که از تربیت معلم جدا شده ام اما گویا  درس های تربیت معلم تنها داستان هایی بود که برای خواباندن دانشجویان استفاده می شد. اینجا می گویند  نباید با دانش آموز بخندی لبخند هم نباید در کار باشد.  هنوز برخورد فیزیکی با دانش آموزان نداشته ام با این که گاهی همهمه وسربه هوایی 22 دانش آموزی که تازه از دبستان جدا شدند و به راهنمایی آمده اند سر سام آور می شود. اما هنوز  صدای استاد تمسکی توی گوشم است که می گفت ، نتیجه ای که محبت دارد هیچ وقت تنبیه  چنین  نتیجه ای ندارد. نمی توانم  با وجدانم کنار بیایم.


پانویس -1 این هفته دو تا مناسبت مهم داریم که  یکی روز جهانی معلم است. روز پنجم اکتبر (روز چهاردهم مهر) که به همه ی همکاران گرامی به ویژه معلمهای خودم از کلاس اول دبستان خانم انزلی  گرفته تا  اساتید تربیت معلم قم جناب دکتر موسوی حرمی تبریک عرض می کنم. ز بوسیدنی های این روزگار **یکی هم بود دست آموزگار  .
این هم طرح  من :

طرح من برای روز جهانی معلم

پانویس -2  روز جهانی کودک شانزدهم مهرماه(8 اکتبر) هم چهارشنبه ی این  هفته است . روزی که باید برای  کودکان ماخونیک خیلی بیگانه باشد...

طرح من برای روز جهانی کودک


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:20  توسط مصطفی علیزاده  | 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...

ماخونیک ترجمه ی محرومیت

امروز صبح ساعت 6 از بیرجند به سمت ماخونیک راه می افتم .روستایی که هنوز خودم نرفتم بعد از شهرستان سربیشه به یک فرعی می پیچم که تا ماخونیک هنوز 70 کیلومتر دگر راه است.بعد از طی راه کوهستانی و نزدیک دو ساعت رانندگی ساعت نزدیک هشت به ماخونیک می رسم  جلوی مدرسه دبستان غوقاست 120 تا دانش آموز قد و نیم قد با ظاهری که حس ترحم آدم رو تحریک می کند جلوی در منتظرند تا با ورود معلمان سال تحصیلی جدید شروع کنند. با ورود من همه دور من  جمع می شوند  یکی می پرسد شما مدیر هستید؟!! یکی می گوید معلما کی میان؟ یکی می گوید شما هم معلم جدید هستید ! ؟ 

 انگار دهکده ی ماخونیک در دهکده ی جهانی نیست شاید هم نقشه ها دروغ می گویند بچه های ماخونیک آدم را به یاد تصاویری می اندازند که از روستاییان40 سال پیش گرفته شده است. لباس های پاره و کهنه و مندرس و بعضی ها یک دفتر و مداد در دست . بعضی هم از کیسه های برنج خالی که  دوختند  به عنوان کوله پشتی استفاده می کنند. ( یاد کارورزی دبستان شهیدین صبوری قم می افتم  و یاد دانش آموزان دبستانی قم  با کوله پشت های رنگارنگ و نوشت افزار های گران قیمت)

از جمع بچه ها به سختی جدا می شوم و به سمت مدرسه می روم در می زنم خدمتکار مدرسه در را باز می کند  . بعد از صحبت کوتاهی که  با هم داریم  آقای رحمانی :می گوید مدیر گفته است امروز می آیند. مرا به دفتر راهنمایی می کند چند دقیقه که می نشینم نگاهی به گوشی ام می اندازم که حالا به یک اسباب بازی تبدیل شده چون هیچ گونه امواج موبایل نمی تواند خود را از میان کوهستان های اطراف خودش را به ماخونیک برساند!اما ظاهرا من از همه زودتر رسیدم، نیم ساعت بعد مدیر دبستان و سه تا از  همکاران خانم می رسند.

دبستان سلمان فارسی ماخونیک

 

 بعد از آشنایی مختصر آقای نخعی مدیر دبستان توصیه های اولیه رو به بچه ها اعلام می کند ، بعد به آرامی از من می پرسد شما می  خواهی حرف بزنی من هم  می گویم چرا که نه فرصت خوبی است با بچه ها آشنا بشوم.  تا این رو گفتم  دیدم که  آقای نخعی مرا با بچه ها تنها گذاشت . در مورد  تبریک آغاز سال تحصیلی و  روزهای ماه مبارک رمضان می کنم سخنرانی! کوچکی می کنم بعد از بچه ها می پرسم «کی می تونه خوب قرآن بخونه؟» بچه ها به یک کلاس پنجمی اشاره می کنند و می گویند 3 جز حفظ است . بعد از تلاوت قرآن  بچه ها را به کلاس راهنمایی می کنم و خودم هم به جمع همکاران ملحق می شوم. حالا باید به مدرسه راهنمایی بروم تا تکلیف ساعات کاری ام در راهنمایی مشخص شود .

بر خلاف دبستان ، راهنمایی که تنها پسران حق درس خواندن در آن را دارند ( می گویند چون کلاسها مختلط هست خانواده ها راضی نمی شوند دختر ها را راهنمایی بفرستد) تنها حدود 30 دانش آموز دارند که مشغول تمیز کردن مدرسه هستند . می پرسم  آقای رضایی آمده اند( با آقای رضایی چند روز پیش با واسطه ی کار گزینی اداره تلفنی آشنا شدم)  می گویند توی دفترند. وارد دفتر که می شوم  به جز من چهار نفر آمده اند که مدیر و آقای الماس وش معلم ادبیات و یک سرباز معلم و یک خانم  معلم دینی عربی که مثل ما سال اول هستند البته از تربیت معلم بیرجند. بعد از آشنایی معلوم می شود من باید سه روز در ابتدایی باشم و یک روز در راهنمایی که دانش آموز کمتری دارد.

دوباره به دبستان می روم  به پیشنهاد خودم  یک ساعت به کلاس دوم می روم بیشتر دانش آموزان دختر هستند . چند لحظه سکوت می کنم که جو کلاس عوض شود بعد شروع می کنم به معرفی خودم .بعد از بچه ها می خواهم خودشان را معرفی کنند بیشتر  نام خانوادگی ها ماخونیکی است . و گویشی فارسی پاکی دارند که هنوز واژه های ناب فارسی را می توانی در آن پیدا کنی. نوبت ایمان مزدور می رسد تنها روی یک نیمکت نشسته است می گویم چرا تنهایی ؟ چند تا از دخترها می گویند آقا اجازه تنبل است پارسال مردود شده ازما بزرگتر است حالا می فهمم چرا به میز آخر تبعید شده است!می گویم ایمان تنبل نیست حتما مشکلی داشته است که نتوانسته درس بخواند . اما امسال با کمک شما دوباره می تواند درس بخواند به شرطی که باهم دوست باشید اما هنوز بچه ها اصرار دارند که ایمان در تبعید گاه بماند.

 

دانش آموزان کلاس دوم مدرسه سلمان فارسی ما خونیک

به یکی از پسران اشاره می کنم که کنارش بنشین چشمهایش پر از اشک می شود! به بچه ها می گویم در مورد آرزو هایشان حرف بزنند یکی از دختران می گوید ما دوست داریم بریم بیرجند دیگری می گوید ما هفت بار بیرجند رفتیم نه بار سربیشه! دیگری که اسمش خدیجه است می گوید آقا اجازه داداشمون بیرجند سربازه می پرسم کجای بیرجند ؟ جواب می دهد کرج!!! برایش توضیح می دهم درست است برای رفتن به کرج باید از بیرجند بروی ولی کرج بیرجند نیست جایی است نزدیک تهران! هاج و واج به من نگاه می کند تازه فهمیده است کرجی که نزدیک بیرجند بود چه قدر دور شده است می گویم من هم قم درس خواندم کسی میداند قم کجاست یکی از دختران می گوید نزدیک تهران بچه ها تشویقش می کنند بحث کلاسی ما ادامه پیدا می کند و زنگ به پایان میرسد.
 

هنگام برگشتن به اداره می روم تا مدارکم را برای ثبت نام  کارشناسی تربیت معلم بگیرم.


پانویس 1 : کارشناسی بیرجند  قبول شدم  و خوشبختانه با ادامه تحصیلم موافقت شد دوباره سه نفر بیرجندی امور تربیتی که قم با هم بودیم همکلاس می شویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:52  توسط مصطفی علیزاده  | 

وقتی من معلم مدرسه لی لی پوت های ایران می شوم

ساعت 7:30 روز چهاردهم شهريور
امروز بايد براي تقسيمات نهايي به سربيشه برم ديروز عباسعلي گواهيان
زنگ زد گفت روستاي درميان افتاده راضي به نظر مي رسيد.
صبح به علي اکبر کارجو پيامک زدم : علي چي کار مي کني تو هم امروز بايد بري خوسف؟
علي: آره تقسيمات ما هم امروزه.

دوستان هم خوابگاهی - خوابگاه 22- قم زمستان 86 - ایستاده از راست- خودم -تقی محمدپور-محمد احمدی-حسین مظلوم-جواد قاسمی----نشسته از راست: علی اکبر کارجو - رسول شاکری

امروز داشتم فکر مي کردم  امسال ديگه عباس و علي نمي تونن به من زنگ بزنن بگن تو که
بيرجندي بليط قم بگير برا ما دوتا ، ديگه علي توي اوتوبوس نمي تونه غر بزنه مصطفي تو که همش خوابي! من حوصلم سر ميره ديگه اول مهر نمي تونيم سه نفري با هم بريم جمکران ، خوب که نگاه مي کنم  مي بينم از قم که يک شهر به تمام معنا فرهنگي است خوب استفاده نکردم.شايد خوبي  تربيت معلم قم در مقايسه با ساير مراکز اين بود که دوستاني از سراسر کشور حضور داشتند. و آشنايي با آنها نقطه عطفي در دوران تربيت معلم  بود.

بیرجندی های تربیت معلم قم- از راست علی اکبر کارجو-عباسعلی گواهیان--و خودم مصطفی علیزاده--


ساعت 8:15 وارد سربيشه مي شوم. هنوز تا ساعت کار رسمي اداره ها فرصت باقي است .
از فرصت استفاده مي کنم توي بوستاني که ابتداي شهر هست چند دقيقه اي مي نشينم.  نيم ساعت بعدوارد آموزش پرورش مي شوم و مستقيم سراغ امورتربيتي مي روم .

آموزش و پرورش سربیشه -

 سلام مي کنم  مردي که مسئول اونجاست مي پرسد:آقاي؟ مي گويم: عليزاده هستم
- منتظراتان بوديم آقاي عليزاده
فرمي به من مي دهد براي ثبت امتياز، مشغول پر کردن فرم مي شوم که با دستي که روي شانه ام مي آيد به خود مي آيم يکي از همشهري ها که ايشان هم منطقه سربيشه خدمت مي کردند بعد از سلام و احوالپرسي آقاي مسئول ما را به سالني راهنمايي مي کند که قرار است تکليف محل خدمت مربيان پرورشي ، مربيان بهداشت و تربيت بدني  معلوم شود. بعد از تلاوت قرآن و سخنراني آقاي رئيس برنامه آغاز مي شود :ابتدا از مربيان بهداشت شروع مي کنيم که کمتر هستند. کسي از انتهاي سالن مي گويد اول تربيتي را شروع کنيد که بيشترهستند. به هر حال برنامه آغاز مي شود کاغذي روي ديوار توجم را جلب مي کند نام مربيان تربيتي شهرستان سربيشهبه ترتيب امتياز و اسم من هم که بعدا با خودکار اضافه شده در رده آخر و سيزدهم مي درخشد . توي همين هياهوي همکاران است که لرزش موبايل توجهم را جلب ميکند . علي پيامک زده است : چه خبر مصطفي ما که تقسيم شديم دبستان کاوش معدن قلعه زري پاسخ مي دهم که اينجا هنوز نوبت من نشده است. چند دقيقه بعد آقاي مسئول نامم را
مي خواند . نگاهي به من مي کند : سال اول هستي ديگه ؟ و حکم ابلاغم رو اينگونه مي نويسد دبستان ماخونيک 12 ساعتو راهنماي ماخونيک 12 ساعت هيچ جاي اعتراضي نيست چون تنها جاي باقي مانده همين ماخونيک است. مي گويم براي ادامه تحصيل و کارشناسي که قبول شدم مي شود کاري کرد ؟ مي گويد هنوز سال اول هست عجله نکن!

ابلاغ را که مي گيرم به دبيرخانه مي روم مسئول دبيرخانه نگاهي به ابلاغم مي اندازد . آقاي عليزاده؟ بله سال اول است ديگر روستاي نزديک مرز است از اينجا 70 کيلومتر فاصله دارد يعني از بيرجند 120 کيلومتر با خودم  مي گويم با اين اوضاع بايد قيد کارشناسي را بزنم. هنوز سرگردان توي اداره قدم ميزنم اما بايد برگردم قبل از اذان ظهر تا براي روزه ام مشکلي پيش نيايد . در مسير برگشتن  به ماخونيک فکر مي کنم روستايی که جهان گردان و ايران گردان زيادي به سمت خود مي کشد روستايي معروف به لي لي پوت به خاطر قد کوتاه ساکنان آن به اين نام معروف شده است.
 و اين که معلم لی لی پوت هاي ايران خواهم بود...

در مورد ماخونیک یا روستای لی لی پوت های ایران بیشتر بدانید....

نقشه استان خراسان جنوبی-بیرجندی های تربیت معلم قم- محل خدمت خودم ماخونیک- محل خدمت عباسعلی گواهیان درمیان-و محل خدمت علی اکبر کارجو معدن قلعه زری

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 5:52  توسط مصطفی علیزاده  | 

امید یا رویا

 سلام حلول  ماه سراسر خیر و برکت رمضان رو به همه ی دوستان تبریک میگم

 ***

و گهگاهی دو خط شعری:

 

چرا امشب به مانند همه شبها-که تاريک است-


شراري يا شهابي از افق پيدا نميگردد


تا به اندک نور آن من آني از تاريکي  بيرحم بي روزن جدا گردم


دلم تنگ است


دلم تنگ همان مهتاب بيرنگ است


شبم خاموش و فانوسي ندارم دست


و تنها کورسويي مانده در قلبم:


نفس در کش


قدم بردار


نترس از شب-که تاريک است-


بخشکان ريشه ي شک را


نترس از زوزه ي گرگ و غريو باد


نترس از اين که تنهايي


نترس از آبله از زخم


نترس از سوز و از بوران


 اگر بر تن نداري رخت


در اين يخ واره ي سر سخت


نترس و در شکن شب را


برو گامي فرا بگذار

 


کمي آن سوي اين دشت پر از وحشت


کنار باغ آزادي


و آن سوي پل پيوند


همانجا پيرمردي هست


اجاقش آتشي روشن


سبدهايش پر از سيب و پر از نور و پر از لبخند.

 

صاحب عکس باید منو ببخشه چون یادم نیست از کجا گرفتم!!!!

 

نيمه شب 11 شهريور 87

 

فردا باید برای مشخص شدن نخستین مدرسه ی  محل خدمتم به سربیشه برم

امیدوارم با ادامه تحصیلم موافقت بشه...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط مصطفی علیزاده  | 

و ناگهان سینمای معناگرا در سوگ نشست....

خسرو هم آسمونی شد....

دیروز ظهر  وقتی خبر در گذشت خسرو شکیبایی رو از تلوزیون شنیدم بی اختیار یاد صحنه های سریال خانه سبز و دکلمه ی زیبای خسرو شکیبایی افتادم :

«به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه  می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه می تونه توی یه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچه است باشه  می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه می تونه برای هرکس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه می تونه رنگ قرمز یا به رنگ .... ولی من یا بهتر بگم ما معتقدیم خونه باید سبز باشه . بله سبز و همیشه سبز....»

خسرو شکیبایی با هنرمندی در سینما تلوزیون و تئاتر  توانست در دل هنرمندان و هنردوستان جا پیدا کنه ...

در پایان یک شعر از دوست خوبم رضا کاوسی :

تو می روی دنیا به دیده ی من تار می شود

از سوز سینه ی آتشفشان من

من اشک می شو م بر سینه ی قفس صاف شیشه ای

تو دور می شوی....

روانش شاد . یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:43  توسط مصطفی علیزاده  | 

من علم معلمی ندارم.....

 

دیروز یعنی شنبه مراسم بزرگ داشت مقام معلم با حضور حجت الاسلام

 والمسلمین آشتیانی نماینده مردم قم در مجلس شورای اسلامی و دانشجویان مراکزتربیت معلم قم در سالن ورزشی نشاط   مرکز تربیت معلم آیت الله طالقانی بر گزار شد . به همین مناسبت و همینطور روز معلم یک شعر ازدوست خوبم محمدرضا کاوسی که در این مراسم خونده شد که در وصف حال و هوای دوران تربیت معلم بود خیلی جالب بود و مورد توجه میهمانان قرار گرفت البته قسمت آخر این شعر که مربوط به گویش های محلی بود دوستان خودشون زحمت کشیده بودند گفته بودند سه بیت آخر هم به گویش بیرجند ی ثمره ی کوشش ! منه امیدوارم خوشتون بیاد!

با نام خدای مهربانم              رقصان شده در زبان دهانم

یک نامه ی سرگشاده دارم          از محضرتان اجازه دارم؟

من نوبچه ای به راه تعلیم        گویم سخنی ز درس تحریم

دردی که برایمان خریدند          از شاخه ی یک خرافه چیدند

شیرینی زهر گولمان زد                 خاموشی بحر گولمان زد

از حسرت گندم طلایی آمد            سرمان چه خوش بلایی

آن نو بچگان راه دیروز                    ناخورده کلام آه پی سوز

تبلیغ چه گندمی نمودند             عقل از سرمان چه سان ربودند

کفتند به راه سخت تعلیم            درسی است سه واحدی چو تحریم

باید که به خواب غوطه ور بود                 باید ز زمانه بی خبر بود

اینجا همه درسها سراب است              تایید قبولی ات به خواب است

خوش باش دمی که وقت بازی ست       استاد چو خوابی از تو راضی ست

چون ترم چهارم آمد از راه                        بر سر بزدیم گاه و بی گاه

فرصت چو نسیم رفت از دست               ماندیم به جهل دست بر دست

تحریم شد این دو سال تحصیل                بر من ندهید جام تقدیر

از سوز دل این سخن بر آرم                  من علم معلمی ندارم!!

از زیر تنی هزار تقصیر                         از سوز دلم تو پند برگیر

هر چند که راه پر ز سنگ است          گر خسته شوی عزیز ننگ است

گویند   مرا   دلیر  مردان !!!                      خاموش شو ار نه افتی از نان

خاموش شو ای چغوک بدنام!              بر وجهه خود مگیردشنام!

چون آینه بهرت ایستادم                      ای ترم یکی مبر ز یادم!

این بزم برای من بزرگ است             شهنامه ی میزبان سترگ است

افسوس که رستمی ندارد                      شمشیر مجسمی ندارد

رزم است ولی دلیر مردان                      گشتند به خواب ناز زندان

گفتم برتان ز ناله هایم                      اینجا همه جمع و من جدایم

امید که چون منی نباشید                  آب از بر هاونی نباشید

--- 

چون کرته اره تی دوسالا                چه منته پته جز آه و نالا

 

تو عمر تو یک جوونی ایه                        ورخی به خدا نگو نمایه

اشتو نکنی برفته امسال                   ودی نمشو جایه به ای حال

یه چیزه بگم نکرده ای پاس                ای درس سه واحدی احساس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:55  توسط مصطفی علیزاده  |