تبليغاتX
نانوشته های یک معلم پرورشی

نانوشته های یک معلم پرورشی

نانوشته های یک مداد سفید...

نصرالله دیگر به مدرسه نخواهد رفت!


شنبه صبح که به  ماخونیک می رسم  با خبر ناخوشایندی روبرو می شوم کلاس سوم راهنمایی مدرسه ی محمد رسول الله ماخونیک به خاطر کمی دانش آموز تعطیل شده است و دو  همکاران خانم  که ابلاغ ماخونیک  گرفته بودند شاید دیگر به ماخونیک نیایند وبه جای دیگری منتقل شوند. صبح عبدالصبور و نصرالله و چند دانش آموز کلاس سوم را می بینم که برای پیگیری دلیل تعطیلی کلاس سوم  به مدرسه آمده اند اما ظاهرا راهی نیست .

و عبد الصبور که سنگ صبوری بهتر از تخته ی کلاس نیافته است...

"خداحافظ ...من از غم نمی دانم چه کار کنم"

تخته کلاس سوم روز آخر....  یادداشت عبدالصبور...خداحافظ ...من از غم نمی دانم چه کار کنم

نمی دانم نصرالله که غیر از داشتن نقش دانش آموزی در مدرسه با نبود سرایدار  کمک بزرگی برای مدرسه بود و کلید مدرسه همیشه پیشش بود  حالا چه خواهد کرد نمی دانم خانواده ی نصرالله آن قدر توانایی دارند که او را به مدرسه ی بیرجند یا سربیشه بفرستند یا سرنوشت نصرالله هم  مانند  دوستانش که نتوانستند یا نخواستند  کلاس سوم بیایند گره خواهد خورد ؟ آیا عبدالصبور تنها دانش آموز کلاس سوم اهل دامدامه( دهکده ای نزدیک ماخونیک)  خواهد توانست تحصیلات دوره ی راهنمایی را به پایان برساند !؟ و صدها اما و اگر و آیا ی دیگر...

دانش آموزان کلاس سوم راهنمایی مدرسه محمد رسول الله ماخونیک

از تراژدی  کلاس سوم راهنمایی  که جدا شویم  در دبستان  روزهای خوبی را می گذرانم زندگی در دبستان و داشتن وقت آزاد بیشتر فرصت خوبی است که با مطالعه از زمانم  به بهترین شکل استفاده کنم. اگر گاهی  عصرها با احمد آقا (خدمتکار دبستان)  هم صحبت  و همنشین نشوم  شاید تحمل تنهایی کمی سخت شود. احمد آقا خدمتگذار کم توقعی که خودش را با شرایط مدرسه هماهنگ کرده است . با این که اداره عذرش را خواسته و هیچ گونه استخدامی هم در کار نیست با مبلغ ناچیزی که از مدیر دبستان می گیرد  و سوپر مارکتی! کوچک  که در کنار آن دارد گذران زندگی می کند.

 

احمد آقا -خدمتکار افتخاری دبستان ماخونیک

 

گاهی می گوید کاش مانند  دیگر جوانان ماخونیک معدنکار می شد و از این شرایط نجات پیدا می کرد  ولی باز صبح پیش از همکاران به مدرسه می آید و مدرسه را برای روزی تازه آماده می کند . و تنها خواسته اش این است که  به استخدام سازمان در آید هر چند قرار دادی  و پیمانی! و برایم از کم لطفی همکارانی می گوید که قبلا در ماخونیک بوده اند و حالا هنگام مراجعه به آنها در اداره تنها جوابشان این است که استخدام نداریم چند بار می پرسی!!؟ کم کم با شرایط آب و هوایی این جا نیز آشنا می شوم . و به باد های خستگی ناپذیر ماخونیک هم خو میگیرم. حالا دیگر صبحگاه دبستان با حضور من شکل رسمی تر به خود گرفته  است و پیش از آمدن همکاران تلاش می کنم دانش آموزان را با  رو حیه ی شاد  و سرحال راهی کلاس کنم.

 

 پانویس.کلاس های تربیت معلم هم آغاز شده (سه روز آخر هفته) و این بار دور از قم و با چند نفر دوستان کاردانی  ، هر چند صمیمیت دوران کاردانی دست نیافتنی به نظر میرسد.

از تربیت معلم آیت الله طالقانی قم تا تربیت معلم شهید با هنر بیرجند.

سر در تربیت معلم آیت الله طالقانی قمتربیت معلم آیت الله شهید با هنر بیرجند 

 عکسها و مطالب بیشتر را در ادامه مطلب ببینید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:59  توسط مصطفی علیزاده  | 

زندگی در ماخونیک را تجربه خواهم کرد...

پایان چشم به راهی ماخونیک

این روز ها حسابی خسته ام خسته تر از این که شب حتی بشینم جلوی اینترنت و وبگردی های همیشگی ام  را  داشته باشم و گاهی شرمنده ی یادداشت های پر از محبت دوستان می شوم که  برایم می نویسند.  صبح ساعت  5:30  دقیقه از خانه بیرون می زنم تا این که  فاصله ی   150 کیلومتری بیرجند - ماخونیک را طی کنم. عصر ها هم ساعت 3 به بیرجند می رسم آنقدر خسته ام که  تا نزدیک غروب می خوابم.  و فردا روز  از  نو   روزی  از نو...  فردا دیگر می خواهم به این آوارگی ها پایان بدهم . مدیر دبستان آقای نخعی قول داده اتاق کوچکی که پیشتر برای استراحت همکاران  بوده است برای بیتوته ی  چهار روزه ی من در طول هفته در نظر بگیرد.


حالا دیگر برخی دانش آموزان ماخونیک را با نام می شناسم. حالا می دانم که ابراهیم از «سولابست »  (روستایی نزدیک  ماخونیک) برای درس خواندن به ماخونیک می آید ، حالا دیگر می دانم سهم  اهالی ماخونیک و پیرامون آن از معدن های پر شمار سنگ گرانیت و مرمر تنها پشیزی دستمزد کارگری  مردان  منطقه است. ابراهیم می گوید یک بیرجندی به نام «حاجی بنازاده» معدن را برای خودش ثبت کرده است، با شوخی به ابراهیم  می گویم تو باید معدن سولابست را از حاجی بنازاده بخری با سکوت  تلخی لبخند معناداری می زند!  انگار دیو فقر و نیازمندی نمی خواهد از منطقه ماخونیک رخت بربندد. حتی دست و دل بازی خاک ماخونیک هم سودی برای اهالی ندارد  ...

ابراهیم (لباس سبز سمت چپ)


ساعت بعد که وارد کلاس اول می شوم ابوبکر می گوید اجزه (مخفف اجازه)سولابستی ها با ما دعوا می کنند. بحث بین سولابست و ماخونیک چیزی شبیه پایین برره و بالا برره ی طنز های مهران مدیری است. ماخونیکی ها که مدرسه راهنمایی دارند به روستایشان می نازند و به سولابستی ها زور می گویند. با خودم می گویم من به عنوان یک معلم پرورشی که  نزدیک 20 واحد روان شناسی گذرانده ام چگونه با این موضوع برخورد کنم!؟ کمی سکوت را در کلاس حاکم می کنم. و با زبان نگاه ناگفته هایم را می گویم . بعد  از برابری انسانها در اسلام  صحبت می کنم ،  و می گویم ماخونیکی بودن یا سولابستی بودن  ارزشی برای کسی ندارد  بعد برای مثال   از صدر اسلام سلمان فارسی ،بلال حبشی و ... در کنار هم برادرانه زندگی می کردند  . به سولابستی  ها که کمتر هستند می گویم بلند شوید و به روش بازیکنان فوتبال با همه ی بچه های ماخونیکی کلاس دست بدهید. دست دادن با لبخند هایی که برلبان بعضی ها می نشست   داشت راضی ام می کرد. اما برای محکم کاری یک نفر به نمایندگی از سولابست فرستادم که رو ی تخته بنویسد: «من  سولابستی ها را مانند برادرانم دوست دارم» 

  بعد هم  یک نفر از ماخونیکی ها را فرستادم تا همین جمله را در مورد سولابستی ها بنویسد.

دانش آموز ماخونیکی

 

 و  هنوز سه ماه بیشتر نیست که از تربیت معلم جدا شده ام اما گویا  درس های تربیت معلم تنها داستان هایی بود که برای خواباندن دانشجویان استفاده می شد. اینجا می گویند  نباید با دانش آموز بخندی لبخند هم نباید در کار باشد.  هنوز برخورد فیزیکی با دانش آموزان نداشته ام با این که گاهی همهمه وسربه هوایی 22 دانش آموزی که تازه از دبستان جدا شدند و به راهنمایی آمده اند سر سام آور می شود. اما هنوز  صدای استاد تمسکی توی گوشم است که می گفت ، نتیجه ای که محبت دارد هیچ وقت تنبیه  چنین  نتیجه ای ندارد. نمی توانم  با وجدانم کنار بیایم.


پانویس -1 این هفته دو تا مناسبت مهم داریم که  یکی روز جهانی معلم است. روز پنجم اکتبر (روز چهاردهم مهر) که به همه ی همکاران گرامی به ویژه معلمهای خودم از کلاس اول دبستان خانم انزلی  گرفته تا  اساتید تربیت معلم قم جناب دکتر موسوی حرمی تبریک عرض می کنم. ز بوسیدنی های این روزگار **یکی هم بود دست آموزگار  .
این هم طرح  من :

طرح من برای روز جهانی معلم

پانویس -2  روز جهانی کودک شانزدهم مهرماه(8 اکتبر) هم چهارشنبه ی این  هفته است . روزی که باید برای  کودکان ماخونیک خیلی بیگانه باشد...

طرح من برای روز جهانی کودک


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:20  توسط مصطفی علیزاده  | 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...

ماخونیک ترجمه ی محرومیت

امروز صبح ساعت 6 از بیرجند به سمت ماخونیک راه می افتم .روستایی که هنوز خودم نرفتم بعد از شهرستان سربیشه به یک فرعی می پیچم که تا ماخونیک هنوز 70 کیلومتر دگر راه است.بعد از طی راه کوهستانی و نزدیک دو ساعت رانندگی ساعت نزدیک هشت به ماخونیک می رسم  جلوی مدرسه دبستان غوقاست 120 تا دانش آموز قد و نیم قد با ظاهری که حس ترحم آدم رو تحریک می کند جلوی در منتظرند تا با ورود معلمان سال تحصیلی جدید شروع کنند. با ورود من همه دور من  جمع می شوند  یکی می پرسد شما مدیر هستید؟!! یکی می گوید معلما کی میان؟ یکی می گوید شما هم معلم جدید هستید ! ؟ 

 انگار دهکده ی ماخونیک در دهکده ی جهانی نیست شاید هم نقشه ها دروغ می گویند بچه های ماخونیک آدم را به یاد تصاویری می اندازند که از روستاییان40 سال پیش گرفته شده است. لباس های پاره و کهنه و مندرس و بعضی ها یک دفتر و مداد در دست . بعضی هم از کیسه های برنج خالی که  دوختند  به عنوان کوله پشتی استفاده می کنند. ( یاد کارورزی دبستان شهیدین صبوری قم می افتم  و یاد دانش آموزان دبستانی قم  با کوله پشت های رنگارنگ و نوشت افزار های گران قیمت)

از جمع بچه ها به سختی جدا می شوم و به سمت مدرسه می روم در می زنم خدمتکار مدرسه در را باز می کند  . بعد از صحبت کوتاهی که  با هم داریم  آقای رحمانی :می گوید مدیر گفته است امروز می آیند. مرا به دفتر راهنمایی می کند چند دقیقه که می نشینم نگاهی به گوشی ام می اندازم که حالا به یک اسباب بازی تبدیل شده چون هیچ گونه امواج موبایل نمی تواند خود را از میان کوهستان های اطراف خودش را به ماخونیک برساند!اما ظاهرا من از همه زودتر رسیدم، نیم ساعت بعد مدیر دبستان و سه تا از  همکاران خانم می رسند.

دبستان سلمان فارسی ماخونیک

 

 بعد از آشنایی مختصر آقای نخعی مدیر دبستان توصیه های اولیه رو به بچه ها اعلام می کند ، بعد به آرامی از من می پرسد شما می  خواهی حرف بزنی من هم  می گویم چرا که نه فرصت خوبی است با بچه ها آشنا بشوم.  تا این رو گفتم  دیدم که  آقای نخعی مرا با بچه ها تنها گذاشت . در مورد  تبریک آغاز سال تحصیلی و  روزهای ماه مبارک رمضان می کنم سخنرانی! کوچکی می کنم بعد از بچه ها می پرسم «کی می تونه خوب قرآن بخونه؟» بچه ها به یک کلاس پنجمی اشاره می کنند و می گویند 3 جز حفظ است . بعد از تلاوت قرآن  بچه ها را به کلاس راهنمایی می کنم و خودم هم به جمع همکاران ملحق می شوم. حالا باید به مدرسه راهنمایی بروم تا تکلیف ساعات کاری ام در راهنمایی مشخص شود .

بر خلاف دبستان ، راهنمایی که تنها پسران حق درس خواندن در آن را دارند ( می گویند چون کلاسها مختلط هست خانواده ها راضی نمی شوند دختر ها را راهنمایی بفرستد) تنها حدود 30 دانش آموز دارند که مشغول تمیز کردن مدرسه هستند . می پرسم  آقای رضایی آمده اند( با آقای رضایی چند روز پیش با واسطه ی کار گزینی اداره تلفنی آشنا شدم)  می گویند توی دفترند. وارد دفتر که می شوم  به جز من چهار نفر آمده اند که مدیر و آقای الماس وش معلم ادبیات و یک سرباز معلم و یک خانم  معلم دینی عربی که مثل ما سال اول هستند البته از تربیت معلم بیرجند. بعد از آشنایی معلوم می شود من باید سه روز در ابتدایی باشم و یک روز در راهنمایی که دانش آموز کمتری دارد.

دوباره به دبستان می روم  به پیشنهاد خودم  یک ساعت به کلاس دوم می روم بیشتر دانش آموزان دختر هستند . چند لحظه سکوت می کنم که جو کلاس عوض شود بعد شروع می کنم به معرفی خودم .بعد از بچه ها می خواهم خودشان را معرفی کنند بیشتر  نام خانوادگی ها ماخونیکی است . و گویشی فارسی پاکی دارند که هنوز واژه های ناب فارسی را می توانی در آن پیدا کنی. نوبت ایمان مزدور می رسد تنها روی یک نیمکت نشسته است می گویم چرا تنهایی ؟ چند تا از دخترها می گویند آقا اجازه تنبل است پارسال مردود شده ازما بزرگتر است حالا می فهمم چرا به میز آخر تبعید شده است!می گویم ایمان تنبل نیست حتما مشکلی داشته است که نتوانسته درس بخواند . اما امسال با کمک شما دوباره می تواند درس بخواند به شرطی که باهم دوست باشید اما هنوز بچه ها اصرار دارند که ایمان در تبعید گاه بماند.

 

دانش آموزان کلاس دوم مدرسه سلمان فارسی ما خونیک

به یکی از پسران اشاره می کنم که کنارش بنشین چشمهایش پر از اشک می شود! به بچه ها می گویم در مورد آرزو هایشان حرف بزنند یکی از دختران می گوید ما دوست داریم بریم بیرجند دیگری می گوید ما هفت بار بیرجند رفتیم نه بار سربیشه! دیگری که اسمش خدیجه است می گوید آقا اجازه داداشمون بیرجند سربازه می پرسم کجای بیرجند ؟ جواب می دهد کرج!!! برایش توضیح می دهم درست است برای رفتن به کرج باید از بیرجند بروی ولی کرج بیرجند نیست جایی است نزدیک تهران! هاج و واج به من نگاه می کند تازه فهمیده است کرجی که نزدیک بیرجند بود چه قدر دور شده است می گویم من هم قم درس خواندم کسی میداند قم کجاست یکی از دختران می گوید نزدیک تهران بچه ها تشویقش می کنند بحث کلاسی ما ادامه پیدا می کند و زنگ به پایان میرسد.
 

هنگام برگشتن به اداره می روم تا مدارکم را برای ثبت نام  کارشناسی تربیت معلم بگیرم.


پانویس 1 : کارشناسی بیرجند  قبول شدم  و خوشبختانه با ادامه تحصیلم موافقت شد دوباره سه نفر بیرجندی امور تربیتی که قم با هم بودیم همکلاس می شویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:52  توسط مصطفی علیزاده  |