تبليغاتX
نانوشته های یک معلم پرورشی - من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...

نانوشته های یک معلم پرورشی

نانوشته های یک مداد سفید...

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...

ماخونیک ترجمه ی محرومیت

امروز صبح ساعت 6 از بیرجند به سمت ماخونیک راه می افتم .روستایی که هنوز خودم نرفتم بعد از شهرستان سربیشه به یک فرعی می پیچم که تا ماخونیک هنوز 70 کیلومتر دگر راه است.بعد از طی راه کوهستانی و نزدیک دو ساعت رانندگی ساعت نزدیک هشت به ماخونیک می رسم  جلوی مدرسه دبستان غوقاست 120 تا دانش آموز قد و نیم قد با ظاهری که حس ترحم آدم رو تحریک می کند جلوی در منتظرند تا با ورود معلمان سال تحصیلی جدید شروع کنند. با ورود من همه دور من  جمع می شوند  یکی می پرسد شما مدیر هستید؟!! یکی می گوید معلما کی میان؟ یکی می گوید شما هم معلم جدید هستید ! ؟ 

 انگار دهکده ی ماخونیک در دهکده ی جهانی نیست شاید هم نقشه ها دروغ می گویند بچه های ماخونیک آدم را به یاد تصاویری می اندازند که از روستاییان40 سال پیش گرفته شده است. لباس های پاره و کهنه و مندرس و بعضی ها یک دفتر و مداد در دست . بعضی هم از کیسه های برنج خالی که  دوختند  به عنوان کوله پشتی استفاده می کنند. ( یاد کارورزی دبستان شهیدین صبوری قم می افتم  و یاد دانش آموزان دبستانی قم  با کوله پشت های رنگارنگ و نوشت افزار های گران قیمت)

از جمع بچه ها به سختی جدا می شوم و به سمت مدرسه می روم در می زنم خدمتکار مدرسه در را باز می کند  . بعد از صحبت کوتاهی که  با هم داریم  آقای رحمانی :می گوید مدیر گفته است امروز می آیند. مرا به دفتر راهنمایی می کند چند دقیقه که می نشینم نگاهی به گوشی ام می اندازم که حالا به یک اسباب بازی تبدیل شده چون هیچ گونه امواج موبایل نمی تواند خود را از میان کوهستان های اطراف خودش را به ماخونیک برساند!اما ظاهرا من از همه زودتر رسیدم، نیم ساعت بعد مدیر دبستان و سه تا از  همکاران خانم می رسند.

دبستان سلمان فارسی ماخونیک

 

 بعد از آشنایی مختصر آقای نخعی مدیر دبستان توصیه های اولیه رو به بچه ها اعلام می کند ، بعد به آرامی از من می پرسد شما می  خواهی حرف بزنی من هم  می گویم چرا که نه فرصت خوبی است با بچه ها آشنا بشوم.  تا این رو گفتم  دیدم که  آقای نخعی مرا با بچه ها تنها گذاشت . در مورد  تبریک آغاز سال تحصیلی و  روزهای ماه مبارک رمضان می کنم سخنرانی! کوچکی می کنم بعد از بچه ها می پرسم «کی می تونه خوب قرآن بخونه؟» بچه ها به یک کلاس پنجمی اشاره می کنند و می گویند 3 جز حفظ است . بعد از تلاوت قرآن  بچه ها را به کلاس راهنمایی می کنم و خودم هم به جمع همکاران ملحق می شوم. حالا باید به مدرسه راهنمایی بروم تا تکلیف ساعات کاری ام در راهنمایی مشخص شود .

بر خلاف دبستان ، راهنمایی که تنها پسران حق درس خواندن در آن را دارند ( می گویند چون کلاسها مختلط هست خانواده ها راضی نمی شوند دختر ها را راهنمایی بفرستد) تنها حدود 30 دانش آموز دارند که مشغول تمیز کردن مدرسه هستند . می پرسم  آقای رضایی آمده اند( با آقای رضایی چند روز پیش با واسطه ی کار گزینی اداره تلفنی آشنا شدم)  می گویند توی دفترند. وارد دفتر که می شوم  به جز من چهار نفر آمده اند که مدیر و آقای الماس وش معلم ادبیات و یک سرباز معلم و یک خانم  معلم دینی عربی که مثل ما سال اول هستند البته از تربیت معلم بیرجند. بعد از آشنایی معلوم می شود من باید سه روز در ابتدایی باشم و یک روز در راهنمایی که دانش آموز کمتری دارد.

دوباره به دبستان می روم  به پیشنهاد خودم  یک ساعت به کلاس دوم می روم بیشتر دانش آموزان دختر هستند . چند لحظه سکوت می کنم که جو کلاس عوض شود بعد شروع می کنم به معرفی خودم .بعد از بچه ها می خواهم خودشان را معرفی کنند بیشتر  نام خانوادگی ها ماخونیکی است . و گویشی فارسی پاکی دارند که هنوز واژه های ناب فارسی را می توانی در آن پیدا کنی. نوبت ایمان مزدور می رسد تنها روی یک نیمکت نشسته است می گویم چرا تنهایی ؟ چند تا از دخترها می گویند آقا اجازه تنبل است پارسال مردود شده ازما بزرگتر است حالا می فهمم چرا به میز آخر تبعید شده است!می گویم ایمان تنبل نیست حتما مشکلی داشته است که نتوانسته درس بخواند . اما امسال با کمک شما دوباره می تواند درس بخواند به شرطی که باهم دوست باشید اما هنوز بچه ها اصرار دارند که ایمان در تبعید گاه بماند.

 

دانش آموزان کلاس دوم مدرسه سلمان فارسی ما خونیک

به یکی از پسران اشاره می کنم که کنارش بنشین چشمهایش پر از اشک می شود! به بچه ها می گویم در مورد آرزو هایشان حرف بزنند یکی از دختران می گوید ما دوست داریم بریم بیرجند دیگری می گوید ما هفت بار بیرجند رفتیم نه بار سربیشه! دیگری که اسمش خدیجه است می گوید آقا اجازه داداشمون بیرجند سربازه می پرسم کجای بیرجند ؟ جواب می دهد کرج!!! برایش توضیح می دهم درست است برای رفتن به کرج باید از بیرجند بروی ولی کرج بیرجند نیست جایی است نزدیک تهران! هاج و واج به من نگاه می کند تازه فهمیده است کرجی که نزدیک بیرجند بود چه قدر دور شده است می گویم من هم قم درس خواندم کسی میداند قم کجاست یکی از دختران می گوید نزدیک تهران بچه ها تشویقش می کنند بحث کلاسی ما ادامه پیدا می کند و زنگ به پایان میرسد.
 

هنگام برگشتن به اداره می روم تا مدارکم را برای ثبت نام  کارشناسی تربیت معلم بگیرم.


پانویس 1 : کارشناسی بیرجند  قبول شدم  و خوشبختانه با ادامه تحصیلم موافقت شد دوباره سه نفر بیرجندی امور تربیتی که قم با هم بودیم همکلاس می شویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:52  توسط مصطفی علیزاده  |