زندگی در ماخونیک را تجربه خواهم کرد...
این روز ها حسابی خسته ام خسته تر از این که شب حتی بشینم جلوی اینترنت و وبگردی های همیشگی ام را داشته باشم و گاهی شرمنده ی یادداشت های پر از محبت دوستان می شوم که برایم می نویسند. صبح ساعت 5:30 دقیقه از خانه بیرون می زنم تا این که فاصله ی 150 کیلومتری بیرجند - ماخونیک را طی کنم. عصر ها هم ساعت 3 به بیرجند می رسم آنقدر خسته ام که تا نزدیک غروب می خوابم. و فردا روز از نو روزی از نو... فردا دیگر می خواهم به این آوارگی ها پایان بدهم . مدیر دبستان آقای نخعی قول داده اتاق کوچکی که پیشتر برای استراحت همکاران بوده است برای بیتوته ی چهار روزه ی من در طول هفته در نظر بگیرد.
حالا دیگر برخی دانش آموزان ماخونیک را با نام می شناسم. حالا می دانم که ابراهیم از «سولابست » (روستایی نزدیک ماخونیک) برای درس خواندن به ماخونیک می آید ، حالا دیگر می دانم سهم اهالی ماخونیک و پیرامون آن از معدن های پر شمار سنگ گرانیت و مرمر تنها پشیزی دستمزد کارگری مردان منطقه است. ابراهیم می گوید یک بیرجندی به نام «حاجی بنازاده» معدن را برای خودش ثبت کرده است، با شوخی به ابراهیم می گویم تو باید معدن سولابست را از حاجی بنازاده بخری با سکوت تلخی لبخند معناداری می زند! انگار دیو فقر و نیازمندی نمی خواهد از منطقه ماخونیک رخت بربندد. حتی دست و دل بازی خاک ماخونیک هم سودی برای اهالی ندارد ...

ساعت بعد که وارد کلاس اول می شوم ابوبکر می گوید اجزه (مخفف اجازه)سولابستی ها با ما دعوا می کنند. بحث بین سولابست و ماخونیک چیزی شبیه پایین برره و بالا برره ی طنز های مهران مدیری است. ماخونیکی ها که مدرسه راهنمایی دارند به روستایشان می نازند و به سولابستی ها زور می گویند. با خودم می گویم من به عنوان یک معلم پرورشی که نزدیک 20 واحد روان شناسی گذرانده ام چگونه با این موضوع برخورد کنم!؟ کمی سکوت را در کلاس حاکم می کنم. و با زبان نگاه ناگفته هایم را می گویم . بعد از برابری انسانها در اسلام صحبت می کنم ، و می گویم ماخونیکی بودن یا سولابستی بودن ارزشی برای کسی ندارد بعد برای مثال از صدر اسلام سلمان فارسی ،بلال حبشی و ... در کنار هم برادرانه زندگی می کردند . به سولابستی ها که کمتر هستند می گویم بلند شوید و به روش بازیکنان فوتبال با همه ی بچه های ماخونیکی کلاس دست بدهید. دست دادن با لبخند هایی که برلبان بعضی ها می نشست داشت راضی ام می کرد. اما برای محکم کاری یک نفر به نمایندگی از سولابست فرستادم که رو ی تخته بنویسد: «من سولابستی ها را مانند برادرانم دوست دارم»
بعد هم یک نفر از ماخونیکی ها را فرستادم تا همین جمله را در مورد سولابستی ها بنویسد.

و هنوز سه ماه بیشتر نیست که از تربیت معلم جدا شده ام اما گویا درس های تربیت معلم تنها داستان هایی بود که برای خواباندن دانشجویان استفاده می شد. اینجا می گویند نباید با دانش آموز بخندی لبخند هم نباید در کار باشد. هنوز برخورد فیزیکی با دانش آموزان نداشته ام با این که گاهی همهمه وسربه هوایی 22 دانش آموزی که تازه از دبستان جدا شدند و به راهنمایی آمده اند سر سام آور می شود. اما هنوز صدای استاد تمسکی توی گوشم است که می گفت ، نتیجه ای که محبت دارد هیچ وقت تنبیه چنین نتیجه ای ندارد. نمی توانم با وجدانم کنار بیایم.
پانویس -1 این هفته دو تا مناسبت مهم داریم که یکی روز جهانی معلم است. روز پنجم اکتبر (روز چهاردهم مهر) که به همه ی همکاران گرامی به ویژه معلمهای خودم از کلاس اول دبستان خانم انزلی گرفته تا اساتید تربیت معلم قم جناب دکتر موسوی حرمی تبریک عرض می کنم. ز بوسیدنی های این روزگار **یکی هم بود دست آموزگار .
این هم طرح من :

پانویس -2 روز جهانی کودک شانزدهم مهرماه(8 اکتبر) هم چهارشنبه ی این هفته است . روزی که باید برای کودکان ماخونیک خیلی بیگانه باشد...

